پاسخ به: روزي جنگي بود 4
جمعه 8 بهمن 1389 1:14 PM
صلوات يادتان نرود قبل از عمليات بدر، گردان مالك را براي آمادگي به تپههاي روبروي پادگان دوكوهه برده بودند، من تداركاتچي گردان بودم. يك دفعه به خودم آمدم ديدم، بچهها دارند از راهپيمايي برميگردند. با عجله رفتم، ترتيب شربت را بدهم. ديگ چهار دستهاي داشتيم، پر از آبش كردم و كلي هم شكر داخلش ريختم. منبع: سالنامه يادياران
مانده بود آبليمو، كه دستپاچه شدم و قوطي ريكا را به جاي آبليمو توي ديگ خالي كردم. البته به اندازهي يك ليوان. وقتي متوجه شدم كه كار از كار گذشته بود. خدايا چه كنم، آن را مزه مزه كردم، نه الحمدلله خيلي قابل تشخيص نبود. حسابي هم زدم و دادم به خلق الله و گفتم: «صلوات يادتان نرود ».