صحراي كربلا

 

 

نيمه‌هاي شب از صداي ناله‌ي او از خواب بيدار شدم. اسيري تشنه و بيمار در مقابلم بود.
پرسيدم: «چه مي‌خواهي؟» با صدايي ضعيف پاسخ داد: «فقط كمي آب برايم تهيه كن».
آب نداشتيم. رفتم پشت پنجره و نگهبان را صدا زدم، اما وقتي فهميد آب مي‌خواهم فقط فحش داد. با شرمندگي به سراغ دوستم آمدم. خواستم چيزي بگويم، نگذاشت گفت: «اشكالي ندارد، به ياد صحراي كربلا تشنه مي‌مانم».
او قبل از طلوع آفتاب با لباني تشنه به شهادت رسيد.
   

منبع: كتاب شهداي غريب