پاسخ به: روزي جنگي بود 3
جمعه 8 بهمن 1389 1:04 PMشب مه آلود
نوارهاي باريك خورشيد به روي درختان نويد رسيدن صبح را ميداد، اما من هنوز نتوانسته بودم. حتي پلك بزنم. خيلي خسته بودم در كمين دشمن داخل مه غليظي قرار داشتيم، صداي غرش هواپيماهاي دشمن تمام بدنم را به لرزه درآورده بود. خيلي ترسيده بوم و مدام زير لب خدا را صدا ميزدم. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 13
ناگهان صداها قطع شد و ما بدون اينكه توانسته باشيم حتي يك سرباز عراقي را مجروح كنيم به مقر بازگشتيم. همه به دور ما حلقه زدند و از احوال ما پرسيدند. ما كه تعجب كرده بوديم، علت كارشان را پرسيديم. در جواب ما بچههاي (ش.م.ر) گفتند كه دشمن منطقهاي را كه ما در آنجا قرار داشته بوديم، بمباران شيميايي كرده و از آنجا دور شده بودند. در دل خدا را شكر كرديم كه مه غليظي آنجا را دربرداشته و ما را از شيميايي شدن نجات داده بود.