زندگي زيبا

ايستاده بود زير درخت. خبر آمد قرار است شب حمله كنند. آمدم بپرسم چه كار كنيم، اما چمران زل زده بود به يك شاخه‌ي خالي.
گفتم: «دكتر، بچه‌ها مي‌گن دشمن آماده باش داده».
برنگشت؛ گفت: «عزيز بيا ببين چه‌قدر زيباست».
بعد همان‌طور كه چشمش به برگ بود، گفت: «گفتي كي قراره حمله كنند؟»
چه‌قدر زندگي در نگاه دكتر زيبا بود و هراسي از سفر نداشت......
   

منبع: ويژه نامه ي راهيان نور(جغرافياي بي رنگي)