رنگ آب

ساعت 5 صبح بود. اسكله الاميه صحنه‌اي بي‌نظير را در خويش مي‌ديد. هجوم بي‌امان هواپيماها هر جنبنده‌اي را از حركت بازمي‌داشت. در ميان آتش و خون، در ميان دريا عجيب احساس تشنگي مي‌كردم. هر لحظه موشك‌هاي زمين به زمين دشمن در اطرافم منفجر مي‌شد.
از رزمنده‌اي طلب آب كردم، اما او نيز تشنه بود. جنگ تن به تن بود، ناگهان سرباز عراقي نارنجكي را به سمت ما پرتاب كرد. بي‌آن‌كه تأمل كنم برخاستم نارنجك را برداشتم و به سمت آن سرباز پرتاب كردم. نارنجك روي سر سرباز بعثي منفجر شد. دوستانم چهره‌ي مرا نمي‌شناختند. صورتم كاملاً سياه بود. چشم‌هايم مثل قديم نمي‌توانست جايي را ببيند.
مرا سوار يك قايق كردند. نسيم خليج فارس را روي چشم‌هاي بسته‌ام احساس مي‌كردم. سعي داشتم رنگ آب را در ذهنم ترسيم كنم، اما حتي قادر نبودم رنگ‌ها را به خاطر بياورم. آب را نمي‌ديدم اما احساس تشنگي هنوز زنده بود. با خودم گفتم: «با انهدام اسكله الاميه ديگر خليج چندان تشنه نيست اما من هنوز تشنه‌ام».
   

منبع: كتاب آتش و عشق