دوركعت نماز

صبح بعد از رفتن شوهرش گفت: « بچه‌ها امروز محمود يه جور ديگه خداحافظي كرد». گفتم: « بد به دلت راه نده، انشاالله شب صحيح و سالم برمي‌گردد». با ترديد گفت: « خدا كنه » بهش گفتم: « راستي اگر بفهمي شوهرت شهيد شده، چه‌كار مي‌كني؟»
گفت: « دو ركعت نماز مي‌خوانم» گفتم: «پس بلند شو اين كار را بكن» ساكت بود، همين‌طور نگاهم مي‌كرد. بعد بلند شد، اما نتوانست سرپا بايستد. نشست. خودش را تا آشپزخانه كشيد كه وضو بگيرد. من هم در دلم خدا را شكر كردم كه شرايطي فراهم كرد تا خبر شهادت شوهرش را به او بدهم.
   

منبع: ويژه نامه ي راهيان نور(جغرافياي بي رنگي)