دوربين

تشنه‌ام، تشنه‌تر از ريگ‌هاي فكه. وقتي ‌گفتند براي ديدار امام وقت گرفته‌اند، غلام‌حسين (1) چشمانش از اشك پر ‌شد. اما گفت نمي‌آيم و رفت. رفت براي شناسايي.
بيرون سنگر كمي تأمل كرد. رو به محمد كرد و گفت: «محمد برو دوربينم را بياور» محمد رفت. اما در سنگر دوربين نبود. يادش آمد فرمانده هميشه دوربين شناسايي همراهش است. پس چرا؟ يك لحظه صداي انفجار و رقص ريگ‌هاي فكه در هوا او را ميخكوب كرد، ديگر دوربين لازم نبود.
(1)غلام‌حسين افشردي
   

منبع: مجله معبر 5