دكمه ي سبز

محسن آماده‌ي ميدان رزم بود. لباس‌هايش را شستم. وقتي آمد آن‌ها را بپوشد، دكمه‌ي شلوارش نبود و به ناچار دكمه‌ي ژاكتم را به آن دوختم. هرچند او مردي با سليقه بود اما قبول كرد. چند روز بعد خبر شهادتش را شنيدم. به هرجايي براي يافتن پيكرش رفتم، ولي بي‌فايده بود. نااميدانه به فريدون‌كنار برگشتم.
7 ماه بعد خبررسيد چند شهيد گمنام آوردند. براي شناسايي به شهرستان بابلسر رفتم. از آن‌ها فقط يك مشت استخوان و چند تكه لباس به جا مانده بود. در ميان لباس‌ها به جست‌و‌جو پرداختم، ناگهان دكمه‌ي سبزرنگ شلوار توجهم را جلب كرد. بي‌اختيار فرياد زدم: «محسن را پيدا كردم اين پيكر شهيد من است».
آرام گرفتم. بالاخره محسن برگشت گرچه دير و پرپر اما دل من با رفتن در كنار مزارش شاد مي‌شود.
   

منبع: ماهنامه سبزسرخ   -  صفحه: 3