دفعه ‌ي بعد انشاالله

داخل سنگر عده‌اي از رزمنده‌ها مشغول استراحت بودند. ناگهان گلوله‌ي خمپاره‌اي به سنگر اصابت كرد و همه‌ي رزمندگان در سنگر به شهادت رسيدند جز من!
با فرو ريختن سقف سنگر من زير آوار ماندم و چند روز فقط ذكر مي‌گفتم و به ياد خدا بودم، تا اين‌كه با لودر شروع به پاك‌سازي كردند و من را از زير خروارها خاك بيرون آوردند.
همه‌ي اين‌ها را با خنده تعريف كرد و بعد گفت: «همان موقع بود كه فهميدم هنوز نمردم. سنگر آن‌قدر رطوبت داشت كه در آن اطراف سبزه درآمده بود. مي‌داني من از طرف زن و بچه‌ام خيالت راحت نبود، به خاطر همين هم شهيد نشدم. دفعه‌ي بعد انشاالله».   

منبع: كتاب باغ گيلاس