دستان بريده ي ابوالفضل (ع)

من و ابوالفضل براي شناسايي و باز كردن مسير عمليات بايد شب به طرف منطقه‌ي عملياتي راه مي‌افتاديم. بعد از غسل شهادت و وضو آماده ‌شديم. هوا تاريك بود. در ميان راه هنگام خنثي كردن مين‌ها يكي از آن‌ها منفجر شد.
ابوالفضل دو چشم و دو دست خود را از دست داد. او با پيكري خونين بي‌هوش بر زمين افتاد. به سختي او را به داخل سنگر كشيديم. براي يك لحظه به هوش آمد و آرام گفت: «سلام بر تو اي ابوالفضل (ع) سلام بر دست‌هاي قلم شده‌ات، سلام بر لبان تشنه‌ات، عباس جان عضوهاي ناچيز بدنم را تقديم راهت نمودم تا فردا در قيامت در پيش رويت روسياه نباشم.»
بچه‌ها گريه مي‌كردند. لحظاتي بعد ابوالفضل به يگانگي خدا شهادت داد و عاشقانه جان به جان آفرين تسليم كرد.
   

منبع: كتاب سفر عشق