پاسخ به: روزي جنگي بود 3
جمعه 8 بهمن 1389 12:41 PMدر كوچه هاي خرمشهر
دشمن در انتهاي خيابان آرش مستقر بود. از مقر تا آنجا حدود چند كوچه فاصله بود. هنگام بازگشت صداي نالهاي به گوشم رسيد. خودم را سريع به آنجا رساندم. انفجار خمپارهي گلولهي آرپيجي، بچهها را لت و پار كرده بود. معلوم نبود دستها و انگشتانشان كجا افتاده. هرچي سعي كردم نتوانستم مجروحين را بلند كنم. تا اينكه بچهها آمدند و كمك كردند. منبع: مجله طراوت
ساعتي بعد نيز در كنار تعاوني آرش خمپارهاي در چند متري ما و پشت يك ماشين افتاده و از جايش دود بلند شد. تركش خمپاره چشمان محمود معلم را از او گرفت. جمجمهي سربازي شكافت و مغزش بيرون ريخت. با ديدن اين صحنه بياختيار فرياد زدم و گريه كردم. در همين لحظه بهنام دوازده ساله هم شهيد شد. تركش به قلبش خورد و چشمش سفيدي رفت. من فقط جيغ ميكشيدم كه برادرم حميد فرياد زد: «ساكت باشيد».