در قلب سپاه دشمن

من جزو اولين افرادي بودم كه در فتح خرمشهر وارد شهر شدم. پايم مجروح بود، از شدت درد لنگ لنگان به سمت بيمارستان خرمشهر به راه افتادم .جالب اين‌كه با اسلحه و تجهيزات و لباس سربازان ايراني از ميان عراقيان گذشتم و آن‌ها بي‌توجه به من حركت خود را ادامه دادند.
بيمارستان مملو از نظاميان مجروح عراقي بود. بي‌اعتنا به افراد وارد اتاق پزشك شدم و بي‌آن‌كه سخني بگويم پايم را به دكتر نشان دادم. او پايم را پانسمان كرده و آمپول ضد كزاز به من تزريق كرد.
هيچ‌كس حتي پزشك متوجه هويت من نشد و به عنوان يك مجروح ناشناس بستري و پانسمان شدم. وقت خروج از اتاق پزشك يك‌باره متوجه شد، من لباس نظاميان عراقي را بر تن ندارم. اسلحه‌اش را بيرون آورد و من علي‌رغم ميلم مجبور شدم او را به هلاكت برسانم و از آن‌جا فرار كنم.
   

منبع: كتاب روايت حماسه  

 

 

راوي: شهيد بيژن طاهري