خواب عجيب

خواب ديدم به اتفاق برادرم به سوي مكاني در حركتيم. كنار ساحلي رسيديم كه جمعيت زيادي نشسته بودند. نگهباني آن‌جا بود كه خواست جلوي برادرم را بگيرد، اما با وساطت من اجازه داد. به او گفتم: «از تو دو سه سوالي دارم.» اول جواب نداد و خواست فرار كند اما قسمش داده و انگشت شصتش را گرفتم.
گفتم تو مرده‌اي يا زنده؟! در جواب پاسخ داد كه من خيلي وقت است كه مرده‌ام. با تعجب پرسيدم من عمر زيادي خواهم كرد؟! سرش را پايين انداخت و گفت: «نه! دوباره پرسيدم: در جواني مي‌ميرم؟! باصداي لرزاني گفت: «بله! دوباره سوال كردم آيا مرگم، شهادت است؟!»
اين‌بار به گريه افتاد و بريده بريده گفت: «‌بله! صورتش را بوسيدم و دست او را رها كرده و اجازه دادم كه برود، وقتي از خواب بلند شدم، هيچ نگراني نداشتم، مي‌دانستم كه شهيد مي‌شوم. گفتم: برادر برايم چيزي جز شهادت مهم نيست! خواب لذت‌بخشي بود، خداوند آن نگهبان را رحمت كند.
   

منبع: ماهنامه سبزسرخ   -  صفحه: 6

 

 

راوي: حميد رسولي