خمپاره ي بي رحم

پنج نفري پشت خاكريز نشستيم. من و داريوش درست كنار هم بوديم. ناگهان خمپاره‌اي به زمين خورد. احساس كردم چيزي به سرم اصابت كرده، تركش به پايين‌ترين نقطه‌ي آنتن بي‌سيمي كه پشت كمرم قرار داشت، برخورد و آن را قطع كرد.
بدنم پر از خون شده بود. با كمي دقت متوجه شدم دل و روده‌هاي داريوش روي من ريخته، شكمش پاره بود. مدام آه و ناله مي‌كرد. روده‌هاي بيرون آمده را با دست جمع كردم و آن‌ها را به آرامي در شكمش جاي دادم.
داريوش حتي ناله هم نمي‌كرد. او را به عقبه فرستاديم و از خداوند برايش درخواست صبر و سلامت كرديم.
   

منبع: كتاب از سنگبر تا سنگر   -  صفحه: 58