خدايا ! خدايا !

صدايش مي‌لرزيد، دست‌هايش را گرفتم، آرام گفت: «زماني‌كه بمب‌ها بر روي سرما مي‌ريخت همه دراز كشيدند، و دست‌هايشان را روي سرشان قرار دادند، اما عبدالهادي به طرف سنگر دويد، پس از اين‌كه بمباران تمام شد، همه از جايشان بلند شدند.
من شتابان به طرف سنگر دويدم. با ديدن آن صحنه از شدت ناراحتي پاهايام سست شد. ديدم چند نفر مجروح شده بودند و عبدالهادي به شدت زخمي شده و بدنش سوخته بود.
سوختگي به قدري شديد بود كه موهاي سرش به كلي از بين رفته بود. انگار موي سرش را تراشيده بودند. دلم مي‌خواست فرياد بكشم، داد زدم، خدايا! خدايا!
   

منبع: ماهنامه سبزسرخ   -  صفحه: 6