خال پهلو

روز آخر كه راهي جبهه شد، هر چهار پسرش را بوسيد. خانه پر از عطر سلام و صلوات بود. به همسرش گفت: «ديگه سفارش نكنم از روي خال پهلويم مي‌تونين منو شناسايي كنين، يادت نره...»
از شلمچه كه برگشت باز هم خانه پر از عطر سلام و صلوات بود. مثل كوچه و خيابان، همه‌جا را آذين بسته بودند. اول او را نشناختند، بي‌سر بود اما همان خال كار خودش را كرد.
   

منبع: ماهنامه سبزسرخ