حسين منتظره...

بالا سرش كه رسيديم، نفس‌هاي آخرش بود. حداقل سر جايش تير خورده بود. آرپي‌جي از دستش افتاده بود. نصفش رفته بود توي خاك. سرش را با زور بلند كرد، با حسرت به آرپي‌جي نگاه كرد. نتوانست سرش را نگه دارد، سرش را گرفتم روي دستم. چشمش را باز كرد، بهم نگاه كرد. آهسته گفت حسين منتظره. حرفش تمام نشده بود كه خودش تمام كرد.
بدنش روي دستم سنگيني مي‌كرد، اما آرام بود.
   

منبع: كتاب ويرانه‌ هاي آباد؛روايت هويزه