حسرت يك ناله

تاول‌هاي بزرگي روي بدنش بود. هر روز آن‌ها را شست‌و‌شو مي‌دادم. مي‌دانستم درد مي‌كشد، اما اصلاً ناله نمي‌كرد. دانه‌هاي درشت عرق از روي پيشاني و گونه‌هاي برجسته‌اش به روي بالش مي‌غلطيد، و من آرزو مي‌كردم كاش ناله كند.
اسمش را نمي‌دانستم اما از خدا مي‌خواستم كمي ناله كند، تا من راحت شوم و بالاخره بعد از 4 روز درد كشيدن مرا در حسرت يك ناله‌ي ضعيف گذاشت و رفت.
   

منبع: كتاب يادهاي نزديك لحظه هاي دور