حسرت زندگي

گفت: تا روزي كه جنگ باشد، بايد تو جبهه باشم. تصميم گرفتم ازدواج كنم تا دينم كامل بشه؛ زودتر شهيد شوم...
مادرش هم گفت: «محمدعلي مال شهادته اون قدر مي‌فرستمش جبهه تا بالاخره شهيد بشه. راضي هستي زنش بشي.»
قبول كردم. لباس عروسي نگرفتيم. حلقه هم نداشتم. همان انگشتر نامزدي را برداشتم. دو روز بعد از عقد، ساكش را بست و رفت منطقه.
يك ماه و نيم آن‌جا بود و يك روز به ديدار ما آمد. وقتي دوباره عازم شد، گفت: زودتر برمي‌گردم. همه چيز را براي شروع زندگي مشترك آماده كردم. براي اتاق‌ها پرده مي‌دوختم كه خبر شهادتش را شنيدم و حسرت ديدار دوباره‌اش براي هميشه در دلم ماند. حسرت يك روز كامل زندگي با او.
   

منبع: كتاب كاش ما هم