حسرت خوردن سيب

در منطقه‌ي شاخ شميران رفته بوديم كنار رودخانه براي گل ماليدن لندرورها و استتارشان كه اتفاقاً الاغ بي‌صاحبي آن‌جا پرسه مي‌زد. نزديك الاغ چشمم افتاد به يك سيب زرد درشت. داشتم برايش نقشه مي‌كشيدم كه ديدم حيوان رفت به طرف سيب.
به سرعت از رودخانه بالا آمدم و يك لنگه كفش نزديك رقيب بيچاره پرتاب كردم. تا سرش را برگرداند سيب از دهانش افتاد. آن را برداشتم و شستم و خواستم با برادرم ابوالفضل مرادي نصف كنم كه ديدم الاغ با حسرت ما را نگاه مي‌كند.
ابوالفضل سيب را از دستم گرفت و انداخت جلويش و گفت: «خجالت نمي‌كشي، مي‌خواهي حق الاغ را بخوري!»
   

منبع: سررسيد سال 84 جبهه فرهنگي حزب الله