جوان بسيجي

مقابلم پيكر سوخته‌ي سياه در آمبولانس بود. زغال شده بود. هنوز پيكر سوخته‌شان جلز و ولز مي‌كرد و از بدنشان چيزي مثل روغن به صورت حباب بيرون مي‌زد.
پرسيدم چه بر سر اين‌ها آمده. راننده‌ي آمبولانس گفت: « اين دو جوان بسيجي مشغول تعمير ماشين بودند. يكي زير ماشين كار مي‌كرد و ديگري هم براي دادن ابزار كنارش ايستاد كه در همان لحظه خمپاره مستقيم به ماشين اصابت مي‌كند و ماشين منفجر مي‌شود.»
   

منبع: كتاب پوتين هاي مريم