تاول

دو، سه ساعتي از آمدن محمد مي‌گذشت، اما پوتين‌ها را درنمي‌آورد. همين‌طور كه لباس مي‌شستيم گفتم: حالا چرا پوتين‌هايت را درنمي‌آوري؟
حرف توي حرف آورد. بعد هم بلند شد به من كمك كرد. بعدازظهر وقتي خوابيده بود، چشمم به پاهايش افتاد. پر از تاول بود. پيش خودم گفتم: شايد مي‌خواسته من تاول‌ پاهايش را نبينم.
بعد از شهادتش دوستش گفت: در زمان عمليات، موقع پيشروي هميشه عقب‌تر از ما مي‌آمد. اصرار داشت بچه‌ها سريع‌تر از او حركت كنند. بعدها فهميدم تاول پاهايش مانع حركت سريع اوست و محمد پير پيران تا لحظه‌ي شهادت نگذاشت كسي اين مطلب را متوجه شود.
   

 

راوي: مادر شهيد  

منبع: كتاب چيدن سپيده دم