تاخدانخواهد...

در جبهه‌ي دارخوين بودم و خاكريز ما با دشمن فاصله‌ي چنداني نداشت. كمترين تحركي را عراقي‌ها با آر.پي.جي و تيربار متوقف مي‌كردند.
با اين وصف دوستي بسيجي داشتيم كه گوشش بدهكار اين حرف‌ها نبود. كارهاي عجيب و غريبي مي‌كرد. روز روشن مي‌رفت روي خاكريز و از اين سو به آن سو به سرعت مي‌دويد و اعصاب نيروهاي بعثي را به هم مي‌ريخت.
يا در شرايطي كه آتش دشمن زمين را مثل گهواره تكان مي‌داد، مي رفت بيرون سنگر مي‌خوابيد و ما هر چه اصرار مي‌كرديم، نمي‌توانستيم او را به داخل سنگر بياوريم. مي‌گفت تا خدا نخواهد، برگ هم از روي درخت نمي‌افتد.
   

منبع: مجله شميم عشق