تابلوي موش

جبهه‌ي غرب بوديم. يكي از دوستان خيلي از موش بدش مي‌آمد. واقعاً متنفر بود. مي‌گفت: يك روز در سنگر نشسته بودم. اين حيوان سرش را پايين انداخت و صاف آمد داخل، كلاشينكف را مسلح كردم و دنبالش گذاشتم. دويد بيرون. حدود چهل متر تعقيبش كردم.
همين‌طور كه تير مي‌انداختم و او جاخالي مي‌داد، يك خمپاره‌ي شصت آمد و رفت داخل سنگر و آن‌چه نبايد بشود شد. از آن روز به بعد چه در جبهه، چه پشت جبهه از حاميان سرسخت، بلكه خاطرخواه هرچي موش هست شده بود. طوري كه الآن پوستر موش، يكي از تابلوهاي ثابت محل نشيمن اوست.
   

منبع: سررسيد سال 84 جبهه فرهنگي حزب الله