تا آخرين نفس

هوا تاريك بود. چاره‌اي نداشتيم. به يكي از خانه‌ها پناه برديم، اما بوي بدي از آن‌جا مي‌آمد. سرباز ژاندارمري كف اتاق خوابيده بود. احتمالاً تركش به سرش اصابت كرده و تمام مغز سرش در اطراف اتاق پخش شده بود.
در اثر هواي گرم، بوي بدي از جنازه در اتاق پيچيد. من، مات و مبهوت ايستادم؛ اما علي در گوشه‌ي اتاق خوابيد. دقايقي بعد سرم گيج رفت. به حياط رفتم و نشستم اما احساس كردم پايم به چيز نرمي برخورد كرد.
بيشتر كه دقت كردم متوجه شدم پيكر يك انسان است كه در اثر خمپاره‌هاي دشمن تكه‌تكه شده. بدنم به لرزش افتاد. راستش خيلي وحشت كردم. بلند شدم و علي را بيدار كردم تا از آن خانه خارج شويم. اما نمي‌شد بايد مي‌مانديم تا صبح.
با خودم فكر كردم فردا كه جنگ تمام شود صاحب اين خانه برمي‌گردد. خانه را تعمير مي‌كند تا آن موقع مغز متلاشي شده‌ي سرباز از ديوارها پاك شده است. فقط تنها اسكلت استخواني او در خانه باقي مي‌ماند. آيا او خواهد فهميد كه اين جوان تا آخرين نفس در مقابل شرافت و انسانيت اين صاحب خانه مقاومت كرد و شهيد شد.
   

منبع: كتاب حديث حماسه   -  صفحه: 54