پيكي از جانب خدا

موقع عمليات بيت‌المقدس، يه شب حاج قاسم دستور داد روي دژ دوم، عراقي‌ها رو شناسايي كنيم. نزديك غروب دوربين ديد در شب و قطب‌نما را برداشتم و به اتفاق دو نفر از برادرها حركت كردم. پشت دژ اول نماز مغرب و عشا را خوانديم. آماده‌ي رفتن بوديم كه جوان خوش سيمايي رسيد و پرسيد: مهدي كيه؟ جلو رفتم وگفتم: مهدي منم. گفت: حاجي دستور داد برگرديد. امشب نمي‌خواد شناسايي بريد. متعجب شدم، حاج قاسم قبلاً براي انجام شناسايي خيلي اصرار داشت. چه اتفاقي افتاده بود كه حالا منصرف و پيكي براي لغو شناسايي فرستاده بود؟ از جوان پرسيدم گفت: بله. برگشتيم. وقتي وارد سنگر حاجي شديم پرسيد: چرا برگشتيد؟ گفتم: مگر شما پيك نفرستاديد كه شناسايي لازم نيست؟ با تعجب گفت: نه من كسي را نفرستادم. همون موقع بود كه باد شروع به وزيدن كرد و كمي بعد طوفان شديد منطقه را دربرگرفت. به طوري كه گرد و خاك فضا را تيره كرد. حاجي بعد از ديدن اون وضعيت گفت: اون فرد هركسي كه بوده، خدا خيرش بده چون در اين طوفان اگر جلو مي‌رفتيد حتماً مسير رو گم مي‌كرديد و اسير مي‌شديد.   

منبع: مجله شميم عشق