پاسخ به:روزي جنگي بود
جمعه 8 بهمن 1389 11:58 AMبه ياد مادر
رزمندهها آن شب نياز شديدي به بلدوزر داشتند. بايد هر طور شده آن را درست ميكردند. اما يك لحظه زمان ايستاد، گلولهي توپي درست به وسط ماشينشان خورد و آن را به آتش كشيد.
ماشين قطعهقطعه شد. دست و پاي آهنگري و يزداني نيز به اطراف پرت شد. آتش از لاشهي باقي ماندهاش زبانه ميكشيد و اطراف پل را روشن ميكرد. قربانعلي قصد داشت، مقداري از پودر بدنشان را در كيسهاي ريخته، براي خانوادهشان بفرستد، در يك لحظه به ياد مادر خودش افتاد و از كارش منصرف شد.
منبع: كتاب شب هاي قدر كربلاي 5