به ياد مادر

رزمنده‌ها آن شب نياز شديدي به بلدوزر داشتند. بايد هر طور شده آن را درست مي‌كردند. اما يك لحظه زمان ايستاد، گلوله‌ي توپي درست به وسط ماشينشان خورد و آن را به آتش كشيد.
ماشين قطعه‌قطعه شد. دست و پاي آهنگري و يزداني نيز به اطراف پرت شد. آتش از لاشه‌ي باقي مانده‌اش زبانه مي‌كشيد و اطراف پل را روشن مي‌كرد. قربان‌علي قصد داشت، مقداري از پودر بدنشان را در كيسه‌اي ريخته، براي خانواده‌شان بفرستد، در يك لحظه به ياد مادر خودش افتاد و از كارش منصرف شد.
   

 

 

منبع: كتاب شب هاي قدر كربلاي 5