به ياد عاشورا

در عمليات كركوك، به اتفاق تعدادي از رزمندگان با پاي پياده برمي‌گشتيم. برگشت از 150 كيلومتر (عمق خاك عراق) كاري سخت بود.
بنده در آن عمليات،‌ به عنوان مسئول تبليغات مي‌خواستيم مصاحبه‌اي را ترتيب بدهم. روي يك كمپرسي با بسيجي 15 ساله سر صحبت را گشودم. ناگاه صدايي از پشت سرم به گوش رسيد، ديدم رزمنده‌اي با پاي خسته و زخمي و با سر و وضعي پر از گرد و خاك، دعاي فرج را با سوز خاصي زمزمه مي‌كند. تا بهداري سپاه فاصله‌اي نمانده بود كه گفتم: «برادر زخم پا، خطرناك است، من خودم درد زخم را چشيده‌ام،‌ اجازه بده پياده شويم و پايت را پانسمان كنيم،.» نگاهي معني‌دار به من انداخت و فرمود: «برادر دل‌ات براي من مي‌سوزد؟»
عرض كردم:‌ «معلومه كه دلم مي‌سوزد.» فرمود: «يادمان باشد عصر عاشورا كسي پيدا نشد به زخم فرزندان امام حسين (ع) سوز دل سهل است، آهي نثار كند و بعد سكوت كرد و بغض خود را فرو خورد.
من نيز جرأت پاسخ نيافتم و با اشك چشمانم از كمپرسي پياده شدم و با گريه‌ام او را بدرقه كردم.
   

منبع: مجله يادايام   -  صفحه: 27

راوي: صابر طبقي