به كدامين گناه

روز دوم بمباران شيميايي شهر حلبچه بود. امدادگران مجروحان بومي را به اورژانس مي‌آوردند. يك لحظه چشمم به كودك شيرخواره‌اي افتاد كه در دست يكي از بچه‌ها بود. صورت، لب‌ها، دست‌ها و پاهاي او كبود شده بود. باز هم نفس مي‌كشيد، اما به سختي.
همه‌ي افراد اورژانس متوجه او شدند. اشك پهناي صورت ما را پوشاند. اما احمد كاظمي حال ديگري داشت. هق‌هق گريه امانش را بريد و بي‌اختيار از مركز اورژانس بيرون رفت.
كودك و سلاح مرگبار
به كدامين گناه
   

 

 

منبع: كتاب فرشتگان نجات