پاسخ به:روزي جنگي بود
جمعه 8 بهمن 1389 11:55 AMبمبي در رختكن
در نيروگاه بوديم كه شيفت من تمام شده بود و در حال تعويض لباسهايم بودم. ناگهان صداي آژير با صداي بمباران يكي شده و يك بمب در اتاق رختكن منفجر گرديد. زماني كه بههوش آمدم از شدت درد در ناحيهي شكم حتي ناي فرياد زدن هم نداشتم. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 6
سرم را بلند كردم تا بتوانم ببينم چه اتفاقي برايم افتاده است. فكر ميكردم كه نهايتاً سوختگي باشد، اما با ديدن رودههايم كه روي زمين ريخته بود از ترس دوباره بيهوش شدم.