برو برادر

درست وسط ميدان مين رگبار بستند رويم. توي آن جهنم نه مي‌شد رفت، نه مي‌شد دراز كشيد. چند نفري هم شهيد شده بودند و افتاده بودند توي ميدان مين.
يك دفعه كسي پايم را گرفت بلند كرد و روي سينه‌اش گذاشت. مجروح بود. گفت: « برو برادر برو. »
شناختمش هماني بود كه به خاطر كم سن و سالي نمي‌گذاشتم جلو بيايد.
   

منبع: نشريه قافله نور   -  صفحه: 19