پاسخ به:روزي جنگي بود
جمعه 8 بهمن 1389 11:50 AM
باصداي سوت خمپاره صبح زود توي يك روستاي متروك و خالي از سكنه نزديك تنگهي چزابه از ماشين پياده شديم. صداي انواع اسلحهها و انفجار از راهي نزديك شنيده ميشد. اولين بار بود كه بهوجبهه آمده بودم و به همه چيز و همهي صداها مشكوك بودم. منبع: نشريه امتداد - صفحه: 72
همراه با برادرم و تني چند از رزمندگان در هيبت بسيجي با كولهپشتي و ژ - سه ايستاده بوديم و منتظر اعزام به خط مقدم كه صداي سوت خمپارهاي به گوشم رسيد. ضمير ناخودآگاهم بيدرنگ آموزش دراز كشيدن را به يادم آورد و فرمان داد؛ آن هم چه فرماني!
چنان شيرجهاي زدم توي طويله كه اول صورت مباركم بعد هم همهي هيكلم كف طويله پخش شد و كاملاً خوشبو شدم!!
بعد از چند لحظه بلند شدم. همين طور كه خودم را ميتكاندم، به برادرم سيدخوشنام كه بار چندمش بود به جبهه ميآمد، نگاه كردم. صاف ايستاده بود و انگار نه انگار كه صداي خمپاره آمد. پرسيدم: « خوب دراز كشيدم؟» سيد گفت: « خيلي خوب بود. »
بعداً كه تو خط درگير اين مسايل شدم، با خودم گفتم: سيد چهقدر تو دلش بهم خنديده.