بابا

دوست داشتني بود. اسمش بابازادگان بود. بابا صدايش مي‌كرديم.
هر وقت مي‌ديدمش به سبك نوحه‌خواني آهنگران مي‌گفتيم: بابا، قربان نعش بي‌سرت. او هم مي‌خنديد.
توي والفجر 8 فرمانده دسته بود. وقتي گلوله‌ي خمپاره سرش را از تنش جدا كرد، بغض گلويم را گرفته بود.
كنار جنازه نشستم. اين بار با گريه گفتم: بابا قربان نعش بي‌سرت.
   

منبع: كتاب آب هاي ناآرام؛روايت اروند