اولين نگهباني

در يك شب باراني زير سقف طلقي نشسته بوديم و سه نفري پست مي‌داديم. سه تا هم‌ولايتي و گرم گفت‌وگو بوديم. رمز شب؛ بيست و يك، علي، شهادت بود. صداي خش‌خش در آن تاريكي از فاصله‌ي نه چندان دور به گوش مي‌رسيد. پيش خودمان گفتيم نكند گشتي‌هاي عراقي باشند.
به بچه‌ها گفتم كاري نكنيد تا خوب بيايند جلو. وقتي كه صدا نزديك‌تر شد، يكي از بچه‌ها كه براي اولين بار نگهباني مي‌داد، يك‌مرتبه بلند شد و با عجله گفت ايست، ايست. مو ميگم بيست و يك، تو بگو علي. مو ميگم شهادت. در همين لحظه صداي الاغ درآمد و مطمئن شديم كه عراقي نيست. اما تا صبح عبارت اين دوستمان را تكرار مي‌كرديم و مي‌خنديديم.
   

 

 

منبع: سررسيد سال 84 جبهه فرهنگي حزب الله