اوركت

رفته بوديم براي سركشي خط. وسط صحبت يك خمپاره خورد بين مون.
صورتم يك لحظه بي حس شد. وسط گرد و خاك بلندم كرد
گفت:«چي شده؟»
گفتم:«فكر كنم تركش خوردم».
زير بغلم را گرفت برد بهداري. خيلي مهم نبود. شب توي سنگر ديدم پشتش خوني است.
گفت:«چيزي نيست».
به زور اوركتش را كنديم، اصرار كرديم كه ببريمش بهداري.
مي‌گفت:«خودش خوب مي‌شه».
شب، اوركتش را پهن كرد زيرش كه زمين خوني نشود.
مي‌گفت:«بچه‌ها اونجا نماز مي‌خوانند».
تا صبح اوركت خوني بود.
   

منبع: سالنامه ستاره ها