انتظار

وقتي وارد خانه‌ي علي‌رضا شدم،‌ صدايي از درد در درونم گفت: «چه دير!» بغض گلويم را فشرد پيرمرد مقابلم دو زانو بر زمين نشست.
گفتم: «من نمي‌دونستم علي‌رضا شهيد شده» صدايم آشكارا لرزيد،‌ پيرمرد پاسخ داد: نبودنش داغ سنگينيه. من و مادرش هنوز عادت نكرده‌ايم. هنوز شب‌هاي جمعه منتظرش هستيم، ‌اما حالا ديگر او نمي‌آيد ما بايد سر مزارش برويم. خيلي سخت است كه سال‌ها به جان براي فرزندت بكوشي، اما كينه و قساوت انساني گلت را در اوج شكوفايي پرپر كند.
   

منبع: كتاب نوازشگران جان