انار

دور هم نشسته بوديم، با شور و حال خاصي انار مي‌خورديم كه محمود گفت: «بچه‌ها ديشب خواب ديدم كه مثل حالا داشتيم انار مي‌خورديم. از بيرون سنگر، صداي عجيبي به گوشمان خورد. من رفتم ببينم چه خبر است كه تيري به قلبم خورد. در حال بي‌هوش شدن بودم كه مردي سبزپوش و نوراني مرا در آغوش كشيد و گفت: «تو هم مثل من شدي بيا با هم برويم».
هنوز حرف سيد تمام نشده بود كه صدايي از بيرون سنگر توجه ما را جلب كرد. همه‌ي نگاه‌ها به خروجي سنگر دوخته شد. خورشيدي بلافاصله بيرون دويد و ما هم پشت سر او حركت كرديم. اما در بيرون سنگر اصابت تيري به قلب رسيد او را بر خاك انداخت.
   

منبع: كتاب روايت عشق