انا عراقي

عمليات والفجر هشت من و يكي ديگر از تيربارچي‌‌ها شروع به تيراندازي كرديم. ساعتي بعد او گفت: يك نفر سر تيربارم را مي‌كشد. فكر كردم خيالاتي شده، مگر مي‌شود در حال شليك لوله‌ي داغ تيربار را كسي دست بزند، چه‌برسد به اين‌كه آن را بكشد.
صبح وقتي داشتم اسلحه‌ام را تميز مي‌كردم يك‌نفر گفت: الافي. فكر كردم بچه‌ها دارند شوخي مي‌كنند، بدون اين‌كه نگاه كنم گفتم: بروكنار بگذار به كارم برسم. دوباره گفت: انا عراقي. يك‌باره سرم را بالا گرفتم. باورم نمي‌شد يك سرباز عراقي با تجهيزات كامل.
آب تو دهنم خشك شد. سريع تجهيزاتش را زمين گذاشت و دستانش را بالا برد. بعد هم گفت: شب گذشته او سر تيربار را مي‌كشيده است. ترس عراقي‌ها براي ما جالب بود. شايد اين لطف خدا بود كه آن‌ها اين‌گونه خود را تسليم كردند.
   

منبع: ماهنامه سبزسرخ   -  صفحه: 7