اسير مجاني

وقتي داشتيم عقب‌نشيني مي‌كرديم، جلوي ما يك ستون نيرو داشت مي‌رفت. علي شاليكار گفت: «ميرزايي! آن ستون، بچه‌هاي لشكر نجف اشرف هستند، خوب است به آن‌ها ملحق شويم‌»
كمي كه جلوتر رفتيم متوجه شديم آن‌ها به زبان عربي صحبت مي‌كنند. سريع به بچه‌ها گفتم: عقب‌نشيني كنيم. من و شاليكار عقب‌تر از همه بوديم. صداي برخورد اسلحه به گوشمان رسيد. به پشت سر نگاه كردم، ديدم عراقي‌ها اسلحه‌ها را روي هم مي‌چينند و با دستان بالا به سمت ما مي‌آيند. دقيقاً 49 نفر بودند و به گمان اين‌كه ما داريم آن‌ها را دور مي‌زنيم تسليم ما شدند.
   

منبع: ماهنامه سبزسرخ   -  صفحه: 6