اسير

دو تا بچه يك غول را همراه خودشان آورده بودند و هاي‌هاي مي‌خنديدند. گفتم: «اين كيه؟» گفتند: «عراقي» گفتم: چطور اسيرش كرديد. مي‌خنديدند گفتند از شب عمليات پنهان شده بود. تشنگي فشار آورده و با لباس بسيجي‌هاي خودمان آمده ايستگاه صلواتي شربت گرفته بعد پول داده بود.
اين‌طوري لو رفت.    

منبع: سالنامه سرداران عشق 1387