آخرين نفس

معمولاً در خط كانال‌هايي براي تردد نيروها حفر مي‌شد. آن روز بعد از يك درگيري طاقت‌فرسا در هنگام عبور از داخل كانال متوجه شدم، يكي از برادران رزمنده سرش را بين دو زانو گذاشته بود. به نظرم خواب آمد. دستي به روي شانه‌اش زدم و چند مرتبه گفتم: برادر بلند شو، اين جا جاي خواب نيست» جوابي نداد، فكر كردم او بايد چه‌قدر خسته باشد كه صداي من را متوجه نمي‌شود.
خواستم او را به پشت برگردانم تا راحت‌تر بخوابد. وقتي سرش را بلند كردم ناگهان خون پرفشاري از ناحيه‌ي گلويش به بيرون پاشيد. گلوله دقيقاً به گلويش اصابت كرده بود. چشم‌هايش نيمه‌باز بود و به من نگاه مي‌كرد. او هنوز داشت جان مي‌داد. آخرين صداي نفس كشيدنش را شنيدم. از ترس چند قدم به عقب برداشتم،‌ او پيش خدا رفت اما هنوز صداي آخرين نفس كشيدنش در ذهنم باقي مانده است.
   

منبع: كتاب سفر عشق