آخرين مرخصي

خنده‌ي شيريني بر لب داشت. از مهندس‌هاي جهاد بود. گفت: «زنگ زدند گفتند: بابا شدم اگه مي‌شه مي‌خوام برم مرخصي».
لبخند زدم و گفتم: «مباركه، باشه. تا كارت رو تموم كني من هم برگه‌ي مرخصي رو مي‌نويسم».
هنوز نيم ساعت نشده برگشت، خوني و بي‌حركت. خمپاره خورده بود كنارش. كارش براي هميشه تمام شده بود، او شهيد شد. همان‌گونه كه سال‌ها آرزويش را داشت و ديگر به مرخصي احتياجي نداشت.
   

منبع: كتاب روزگاري جنگي بود