آخرين تله

 

شنبه بود. درست روز چهارم اسفندماه سال 1362. صبح كه رجبي از خواب بلند شد، قامت به نماز بست. انگار حال و هوايي ديگر داشت. آرام دعاي توسل را زمزمه كرد «يا وجيهاً عندالله اشفع‌ لنا عندالله» انگار حاجتي از خدا مي‌خواست. دعايش كه تمام شد، اسلحه‌اش را برداشت و به راه افتاد.
ميدان جنگ مرد مي‌خواست و او دلاورمرد اين ميدان بود. مين‌ها را يكي پس از ديگري خنثي كرد. ناگهان پايش به يكي از منورها خورد و منطقه را نوراني كرد. حسين بي‌آن‌كه ترسي داشته باشد، براي اين‌كه بتواند جلوي نور را بگيرد و بچه‌ها را از محل عبور دهد تلاش فراواني نمود، و همه‌ي ما نگران بوديم. در همين لحظه تيري به قلب او اصابت كرد. او مهمان مقرب پروردگار گشت.
   

منبع: ماهنامه سبزسرخ   -  صفحه: 7