آب كاربراتور

راه را گم كرده بودم. وسط بيابان، پنج، شش روز، غذا و آب نداشتم. گرسنگي را مي‌شد تحمل كرد اما تشنگي را نه.
در ميان راه به چند ماشين خراب رسيدم، هرچه گشتم داخل ماشين آب نبود. شلنگ كاربراتور يكي از آن‌ها را با سرنيزه سوراخ كردم. آبش گرم بود، بدمزه و بدرنگ اما چاره‌اي نبود. هرچي آب داشت با ولع خوردم و حالم جا آمد.
   

منبع: يادمان سالنامه ي لشگر 27 محمد رسول الله (ص) 1385