آب

نشستم روبه‌رويش. زانوهايش را جمع كرد توي سينه‌اش. قمقمه‌ي آب را آوردم، نگاه كرد، زل زده بود به غروب. از لب‌هايش آرام آرام قطره‌هاي خون سر مي‌خورد زير گلويش. گفتم: «بخور ديگه» قسمت اين جوري بوده حالا فقط تو از آن گروه زنده موندي، نبايد تا ابد آب بخوري؟
بغضش تركيد، اشك‌هايش راه افتاد. بريده بريده گفت: «آب آب آب، نمي‌دوني چه‌قدر از شنيدن اسمش حالم به هم مي‌خورد چي مي‌گي تو؟» آب بخورم براي چي؟ همه‌ي دوستانم تشنه شهيد شدند. آب ديگه به چه دردي مي‌خوره؟ آب فقط اون موقع مزه داشت كه همه با هم بوديم. آب اون جا آب بود، به درد مي‌خورد، چه جوري من آب بخورم تك و تنها...
   

منبع: سالنامه‌ي لشگر27 محمدرسول الله (ص) سال1385