يادگاراذان

يك روز بچه‌ها به من پيشنهاد كردند كه اذان بگويم؛ من هم پذيرفتم. « الله اكبر، الله اكبر»!
عراقي‌ها صداي اذان را كه شنيدند، به سوي آسايشگاه آمدند و به دنبال موذّن گشتند. چون كسي را پيدا نكردند، چند فحش آبدار نثار همه كردند و رفتند. مي‌خواستيم نماز بخوانيم كه آمدند و من را بردند. گويا جاسوس‌ها لو داده بودند.
در بازجويي از من خواستند كه به امام خميني توهين كنم؛ زير بار نرفتم. خالد كه يكي از خشن‌ترين سربازان اردوگاه بود را صدا كردند. همين كه او آمد، دست سنگينش را با تمام توان به طرف صورتم پرتاب كرد. خالد بعثي، نشان ماندگاري برايم گذاشت؛ پرده‌ي گوشم پاره شد.
   

راوي:عبدالله عاشوريان

 

منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان   -  صفحه: 143