وضعيت قرمز

چون عراقي‌ها نسبت به نماز جماعت حساس بودند، ما هم در اردوگاه عنبر براي اين كه امام جماعت شناسايي نشود، او را در گوشه‌ي آسايشگاه قرار مي‌داديم؛ زماني كه نماز مي‌خوانديم، درها قفل بود و نگهبانان عراقي نمي‌توانستند امام جماعت را بشناسند. ما ديد كافي به بيرون نداشتيم؛ بنابراين براي نگهباني يك نفر كنار پنجره مي‌ايستاد و با يك آينه‌ي كوچك، راهرو را ديدباني مي‌كرد. عراقي‌ها بعد متوجه شدند و جلوي آسايشگاه‌ها يك پتو قرار دادند و ديد ما را كور كردند. اما به هر ترتيبي بود، بچه‌ها احتياط‌هاي لازم را انجام مي‌دادند. آسايشگاه‌هايي كه رديف جلو بودند، ديد نداشتند و ممكن بود هر لحظه عراقي‌ها سر برسند.
يكي از روزها بچه‌هاي آسايشگاه 9 – كه نزديك‌ترين آسايشگاه به اتاق نگهبانان عراقي بود – مشغول خواندن نماز جماعت بودند، در حين نماز نگهباني كه پشت پنجره بود، وضعيت قرمز اعلام كرد. عراقي‌ها رسيدند. همه نماز را شكستند و فرار كردند. نگهبانان عراقي رسيده بودند و داد و فرياد مي‌كردند كه: « شما داشتيد نماز جماعت مي‌خوانديد »؛ ولي بچه‌ها انكار مي‌كردند. اما چه فايده! زيرا وقتي بچه‌ها پراكنده شدند، سجاده‌هاي آن‌ها كف آسايشگاه پهن بود.
نگهبان عراقي مي‌گفت: « اگر شما نماز جماعت نمي‌خوانديد، پس چرا سجاده‌هايتان كف آسايشگاه است. »
   

راوي:جاسم مقدم

منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان   -  صفحه: 192