نمازمسافر

علي جهان‌بخش، اهل اصفهان، از كساني بود كه با ما در اردوگاه موصل 3 و در آسايشگاه خودمان زندگي مي‌كرد. علي بسيار متواضع و فروتن بود. در آشپزخانه خدمت مي‌كرد. اهل رنگ و ريا نبود. در تمام مدت اسارت، كلمه‌اي دروغ و غيبت از او نشنيديم؛ خيلي صاف و ساده و خودماني حرف مي‌زد. هميشه تكه كلامش اين بود، مي‌گفت: « فدات بشم، امام»! با وجود اين كه متأهل بود و يك فرزند هم داشت،‌ به ديگران روحيه مي‌داد.
علي شب جمعه بلند شد و نماز شب خواند. سحري هم خورد تا فردا روزه بگيرد. نماز صبحش كه خواند، سجده‌ي طولاني كرد. سر كه از سجده برداشت، چشمانش اشك‌آلود بود. بعد هم چند كلمه با بچه‌هاي دو رو بر خود شوخي كرد و رفت زير پتو. بيست دقيقه بعد تكاني خورد. پتو را كنار كشيدم و سرش را بلند كردم؛ متوجه شدم به سختي نفس مي‌كشد. سرش را مقابل پنجره گرفتم، چشمانش را به آرامي باز و نگاهي به من كرد. لبخندي زد و سرش را روي دستم گذاشت و چشمانش را بست.
شهادتي به آن راحتي و آرامش نديده بودم.
   

راوي:علي علي لو

منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان   -  صفحه: 92