پاسخ به:نماز در اسارت
جمعه 8 بهمن 1389 11:19 AMنمازغريبانه
در عمليات بدر اسير شدم. مجروح بودم و مرا روي برانكارد به وادي اسارت ميبردند. اواخر اسفند 63 ما را – كه حدود دويست و پنجاه نفر بوديم – از صبح به اين طرف و آن طرف براي بازجوييهاي مكرر ميبردند. نزديكي غروب ما را به يك پادگان آموزشي انتقال دادند و دستبسته همه را در ميدان صبحگاه روي زمين نشاندند و من را با چند نفر ديگر كه فلج بوديم، در گوشهي پادگان كمي دورتر از جمع بر زمين گذاشتند.
همه نگران بوديم كه مبادا نمازمان قضا شود. دستها بسته بود و نيروهاي عراقي همه را احاطه كرده بودند. ناگهان در همان سكوت اضطرابآميز و ترديد حزنآلود يكي از بچهها با صداي بلند گفت: « برادران، نماز فراموش نشود »!
يكباره چشمهاي نگران از شادي درخشيد. گرچه نه ميشد وضو گرفت و نه تيمم، اما در آن نماز غريبانه همه غرق در ذكر خدا، اشك ميريختند. حالت معنوي خاصي در آن فضا حاكم شده بود. من كه دورتر روي زمين دراز كشيده بودم، اين صحنه را بهتر ميديدم. افسران و سربازان عراقي هم سكوت كرده، به بچهها نگاه ميكردند.
آن نماز، روح ما را در چشمهي زلال اميد به خدا شستشو داد.
راوي:فريبرز خوب نژاد
منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان - صفحه: 15