نمازپيروزي

اردوگاه نهروان در آتش گرماي تابستان مي‌سوخت. آب هم كمياب بود. گويا در و ديوار و زمين و سيم خاردار هم تشنه بودند؛ با عده‌اي از اسرا تازه وارد اردوگاه شده و در آستانه‌ي نماز ظهر بوديم. همگي به رغم كمبود آب، وضو گرفته، نماز جماعت باشكوهي را با همان بدن‌هاي مجروح اقامه كرديم. خيلي از بچه‌ها تاب ايستادن نداشتند اما نماز دشمن‌شكني را در برابر بعثي‌ها خواندند.
آن‌ها يورش آوردند و امام جماعت را با كتك بردند؛ يكي از بچه‌ها بي‌درنگ جايگزين او شد و نماز ادامه يافت. اسرا هم‌چون تن واحدي، خود را فراموش كرده بودند. ضربه‌هاي مشت و لگد بعثي‌ها هم تأثيري نداشت. نماز كه پايان يافت، تازه متوجه درد در جاهاي مشت و لگدها شديم. آن وقت بود كه آرزو كرديم اي كاش اين نماز ساعت‌ها طول مي‌كشيد، زيرا لحظه‌هايي معنوي بود و ما جسم خود را فراموش كرده بوديم. آن روز با هجوم گرگ‌هاي حزب بعث، كتك مفصلي خورديم و روانه‌ي اتاق‌ها شديم.
شب بعد بدون هماهنگيِ قبلي، بيشتر بچه‌ها برخاستند و نماز شب خواندند. آن نماز، ما را بيمه كرد و فضاي رعب‌انگيز عراقي‌ها را در هم شكست.
   

راوي:امان الله رحيمي

منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان   -  صفحه: 184